سه شنبه 25 اسفند 1383
07:40:51 ق.ظ
|
|
هنگامه گلستان: من شخصا از جامعه عکاسان عذرخواهی می کنم
"منظور این جایزه این نبوده که به هیچ کس خصوصا جامعه عکاسان توهین و بی احترامی شود من شخصا از جامعه عکاسان و آقای سعیدی عذرخواهی می کنم و معتقدم هر کس هر اعتراض و انتقادی دارد باید به آن گوش داده شود.

عكس از ساتيار
در این چند روز از حرفهایی که زده شده از طریق اینترنت مطلع شدم و قلبم درد گرفت و امیدوارم همانطور که آقای سعیدی به درستی نوشته ـ کاوه دوست خوبی بود ـ همچنان دوست خوب جامعه عکاسان بماند و از او به نیکی یاد شود."
اصل مطلب در وبلاگ سايه ها و نگاه
[چاپ]
نظرات شما
[0]
|
|
دوشنبه 24 اسفند 1383
08:08:40 ق.ظ
|
|
چگونه خانم گلستان به خودش اجازه مي دهد !!؟
توي ازدحام كارهاي پايان سال وقتي شنيدم كه در جلسه مطبوعاتي جايزه كاوه چه اتفاقي افتاده، به خودم گفتم شايد بعضي ها دارند اغراق مي كنند. اما هنگام پياده كردن و صفحه آرائي مطلب در مجله عكس واقعا جا خوردم و راستش را بخواهيد دلم گرفت. اين روزها كه به دومين سالگرد كاوه گلستان نزديك مي شويم نبايد شاهد اين مسائل از سوي خانم گلستان باشيم.
چگونه خانم گلستان به خودش اجازه مي دهد كه چنين مغرورانه به عكاسان ما توهين كند؟ كسي كه تنها در نبود كاوه فرصت اظهار نظر در ارتباط با عكس و عكاسي را پيدا كرده است؟ آيا نمي داند چه رسالت سختي بر دوش گرفته است؟ و آيا نمي خواهد باور كند كه كارش داراي اشكال است؟ آن طور كه مي دانم و از نزديكان كاوه نيز پرسيده ام كاوه آدم بسيار منظمي بود و همه چيز را با دقت تمام بررسي مي كرد. حال نبايد كسي كه بعد از او كارهايش را انجام مي دهد توانايي اين كار را داشته باشد!؟
عكس از هنگامه گلستان
پس از مرگ كاوه هميشه يك سؤال برايم مطرح بوده، كه چرا ما كمتر از هنگامه گلستان سخني مي شنويم؟ مگر نقش هنگامه گلستان، نقش كمي بوده!؟ حس مي كنم جا داشت هنگامه گلستان كه با كاوه ساليان زيادي زندگي كرده در جريان اين مسابقه حضور اصلي داشه باشد. چرا كه او هم عكاس است و هم جريانات عكاسي اين كشور را خوب مي داند. و از همه مهمتر اين كه به هر حال از نزديك ترين كسان كاوه است.
عكس از هنگامه گلستان
عكس از هنگامه گلستان
عكس از هنگامه گلستان
[چاپ]
نظرات شما
[2]
|
|
چهارشنبه 19 اسفند 1383
10:17:56 ق.ظ
|
|
چه زود گذشت ...
يادش به خير سال 79 اولين همراهي ام با حسن زرافشان و
گروه كوهنوردي سيمرغ، سفر به قله تفتان در زاهدان بود. سفر فوق العاده به ياد ماندني بود. روي قله از حسن آقا و چند تا از بچه ها عكس گرفتم. چند بار قرار شد كه عكس ها را چاپ كنم، ولي به دلايل مختلف نشد. روز جمعه كه از مراسم سالگش برمي گشتم (مراسمي كه اجازه برگزاري اش را ندادند، حتي اجازه ندادند دوستان و همنوردانش بر سر مزارش گرد هم آيند)، نمي دانم چه شد كه ياد اون اولين سفر و عكس حسن آقا افتادم و اين هفته بالاخره عكس رو چاپ كردم. اي كاش بود و عكس اش رو بهش مي دادم و مي گفتم كه حسن جان بالاخره عكس ات رو چاپ كردم!!
نخستين سالگشت قهرمان كوهنوردى
كوه ها سرسختند و مغرور و تنها قوى ترين انسان ها را به خود مى خوانند. انسان هايى كه ضعف هايشان را در بلندى ها شناسايى مى كنند و تواضع قدم به قدمشان حركت مى كند و در دست هاى پرتوان سنگ ها ذوب مى شوند و ققنوس وار از ميان آتش مقدسى در زير نور درخشان خورشيد دوباره متولد مى شوند، مى بالند و قدم ها را بر قله هاى سنگى كه روى ابرها بنا شده اند، مى گذارند، رقابت مى كنند، مى بخشند، عاشق مى شوند و با جهان بينى لطيفى به نظاره معجزات زندگى مى نشينند و با چشم هايى از جنس به دنبال واقعيت مى گردند و خدا را در بوته ها، شاخه ها، سنگ ها و خط الراس ها جست وجو مى كنند و براى ابناى بشر بركت مى خواهند. سال هاى ۱۳۸۲ و ۱۳۸۳ سال هاى تلخى بودند. سال هاى سنگينى كه جامعه كوهنوردى محمد اوراز را در ارتفاعات گاشربروم از دست داد، حسن زرافشان را در كعبه كوه هاى ايران علم كوه و داوود خادم را در K2. سال هاى سنگين و سختى كه هر لحظه اش سالى گذشت. به هر حال ما هر سه اين عزيزان را در كنارمان نداريم و نداشتن كولاكى در روح برپا مى كند كه عشق را به مسلخ انجماد مى برد. اگر چه ما اوراز، زرافشان و خادم را نداريم ولى آرزوها و اميدهايشان هست كه بايد با اميدهاى ما جمع بسته شود و منهاى غصه ها و نااميدى هايمان مثل پرنده به سوى خورشيد بپرد. هر سه اين همراهان در بلندى ها از درهاى جاودانگى عبور كردند و فقط به اوج ها انديشيدند.كوهنورد ياد مى گيرد قله هاى خاكى را بالا بكشد تا قله هاى درونش و از زير مه هاى اساطيرى بيرون بيايند و در اين كندوكاوها است كه انسانى در كوره سرسختى ساخته مى شود و دنياى تازه اى از زير آب پديدار مى شود. «حسن زرافشان» كوهنوردى بود جست وجوگر و راهرويى بود پويا كه جاده هاى دوردست پاهاى مهربانش را مدام ندا مى دادند تا شناسايى شان كند و با زيبايى شان درهم آميزد و همواره همراهانى سختكوش را فرا مى خواند تا همراهش كنند. جمله مسيح را كه مى گويد بايد از راه هاى كم گذر عبور كرد مثل اوراد مقدسى مدام زمزمه مى كرد. تقدير اين نبود كه او انسان قوى بشود، بلكه اين اراده و خواست او بود كه با همراهى قابليت هاى فراوانش او را به سوى كمال راهبرى مى كرد و آموخته بود كه مى تواند و در زمان موعود همچون پهلوان هاى تراژدى لحظه اى صبر نكرد با سرعت نور از دروازه جاودانگى گذشت.حسن زرافشان سال گذشته در هنگام صعود به سلسله جبال علم كوه به علت عارضه حاد قلبى در ارتفاع ۴۵۰۰ مترى جان خود را از دست داد.او آموزگار گمنامى بود كه كلاس درسش كتابفروشى، دشت، نوك قله و روى ديواره بود. زرافشان در سال ۱۳۷۹ بعد از سال ها تمرين مداوم به طور رسمى گروه كوهنوردى «سيمرغ» را پايه گذارى كرد كه اين گروه علاوه بر كوهنوردى و سنگنوردى به فعاليت زيست محيطى نيز مى پرداخت. او همچنين در طول عمر كوتاه خود صعودهاى شاخص بسيارى انجام داد. بازگشايى مسير خط الراس جنوبى به شمال علم كوه (گردون كوه، خراسان جنوبى، خراسان شمالى و علم كوه) از جمله كم نظيرترين صعودى هاى او و همنوردانش در زمستان بود. حسن زرافشان فعال ملى - مذهبى و قهرمان ورزش شيفته شخصيت امام حسين(ع) بود و او را معلم آزادى و سردار آزادگى مى دانست و بالاخره هم در ماه محرم و روز عاشورا به ديدار مردى شتافت كه جهانى عاشقانه دوستش دارند.مراسم نخستين سالگشت حسن زرافشان در روزهاى پنجشنبه و جمعه در شهر قزوين برگزار مى شود. مراسم روز پنجشنبه از ساعت ۱۴ در حسينيه آمنه خاتون توسط ياران و همفكرانش و مراسم روز جمعه از ساعت ۱۴ در سالن ورزشى معلم توسط همنوردانش در گروه سيمرغ برگزار مى شود.
روزنامه شرق / پنج شنبه 13 اسفند 83 / شماره ۴۲۸
[چاپ]
نظرات شما
[3]
|
|
سه شنبه 18 اسفند 1383
09:58:22 ق.ظ
|
|
ماكروگرافي از اعضاء صورت (چشم، گوش و بيني)
پروژه كارشناسي حسين پارياس
حسين پارياس علاقه شخصي اش به كادرهاي بسته و استفاده بيشتر از لنز تله نسبت به لنزهاي نرمال و وايد را زمينه انتخاب پروژه خود مي داند. پارياس در اين پروژه كه روز پنج شنبه گذشته در دانشگاه آزاد ارائه كرد تجربيات گذشته خود در زمينه نورپردازي، عكاسي تبليغاتي و عكاسي پرتره را مورد استفاده قرار داده بود. حسين در حال حاضر در مجله تخصصي عكس فعاليت دارد. چند عكس از پروژه چشم، گوش و بيني او را مي توانيد ببينيد.
[چاپ]
نظرات شما
[9096]
|
|
يكشنبه 16 اسفند 1383
07:22:39 ق.ظ
|
|
عقلِ سرخ (نمايشگاه عكس هاي حميد رضا كرمي)
نمايشگاه عكس، اينستاليشن، ويدئو آرت حميد رضا كرمي با الهام از
عقل سرخ شيخ شهاب الدين سهروردي در تاريخ 28 آذر ماه امسال به مدت 5 روز در گالري آبان برپاشد. عكسهاي اين نمايشگاه را مي توانيد به در
بخش مهمان
سايت ببينيد.
ميان سپيد و سياه
... و هر سپيدي كه نور بازو تعلق دارد، چون با سياه آميخته شود سرخ نمايد، چون شفقِ اولِ شام يا آخر صبح، كه سپيد است و نور آفتاب بازو متعلّق، و يك طرفش با جانب نور است كه سپيد است، و يك طرفش با جانب چپ كه سياه است، پس سرخ مينمايد. و جرم ماه بدر وقت طلوع كه اگرچه نور او عاريتي است، امّا هم به نور موصوف است و يك جانب او با نور است و يك جانبش با شب، سرخ نمايد. و چراغ همين صفت دارد، زيرش سپيد باشد و بالابر دود سياه، ميان آتش و دود سرخ نمايد. واين را نظير و مشابه بسيار است.
شيخ شهابالدين سهروردي، عقل سرخ
1. تمثيل؛ سهرودي در عقلِ سرخ كه حكايت رمزي آفرينش، بر وفقِ ديدگاه فكري اوست، شرح ميدهد كه پرندهي راوي داستان، در سلوك رمزي خود به پيري سرخروي برميخورد كه نمودگار عقل است، و چون از اين «پير خرد» راز جوانرويي و سرخچهرگي او را بازميجويد، در پاسخ توضيحي قريب بهاين مضمون ميشنود كه عقل، رويي در نور و رويي در تاريكي دارد، «و هم از اين روي است كه سرخ مينمايد.» تمثيل سهروردي كه در ادبيات عرفاني پيش از او سابقه (دستكم شناختهشده)اي ندارد، هم از جهت اين بداعت، و هم از جهت سويه «طبيعي» كه شيخ بهسياق مشرب ذوقي و پيشينه خسرواني حكمت خود، به اين تمثيل ميدهد، درخور توجه و تأمل است. دورويه بودن عقل، كه درحكمت ذوقي، نخستين آفريده (اولّ ما خَلَق الله) و جايگاه تجلّي همه امكانات آفرينش است، نقش محوري در نظام فكري مكتب اشراق دارد، كه شيخ در مصنفات خود، همه جا به تصريح و تلويح، چه در قالب مكتوبات تعليمي و چه در ضمن داستانهاي رمزي خود، آن را بهشرح بازميگويد. عقل، ميان دو قطب نور (سپيدي، وجود محض، فعليت تام، حق، عالم تحقق، ..) و تاريكي (سياهي، عدم، قوهي محض، عالم ماده، ...) فروآمده است، و لاجرم رويي در هر دو سوي دارد. فعل آفرينش (خلق)، كه روايت محوري عرفان نظري است، و همراه با روايتهاي فرعي خود چون حُسن، حُزن و عشق، گفتمان تاريخي عرفان اسلامي را شكل ميدهد، به يك تعبير داستان سير و سلوك عقل در اين فروآمدگي (نزول) و افتادگيِ ميان دو قطب وجود و عدم است. آفرينش چيزي نيست مگر پركردن اين فاصله ميان هستي و نيستي، و از اينرو اساساً متكي بر مفهوم انقطاب و دوسويگي است. در فاصله ميان دو قطب جوهري عالم، فضايي است كه در آن امر ميانجي (ميانگين) امكان حضور مييابد.
2. تأويل؛ فضاي امكان امر ميانجي، ناحيه حضور انسان و تحقق وضعيت بشري است. اين ناحيهاي است از عالم كه چون از منظر وجود به آن نگريسته شود، بنمايه آن خلاء ، عدم و فقر ذاتي است، همانگونه كه در مقابل قطب عدم، نمودگار و سايه وجود و فعليت است. انسان در برابر عالم ماده، سايه خداست، حال آنكه در برابر حضرت ربوبي، چيزي نيست مگر فقر مطلق. اين دوگانگي، اين افتادگي ميان دو حضرت (اگر عالم «تاريك» ماده را بهتمثيل، حضرتي از حضرات وجود بدانيم،) جوهرهِي موقعيت بشري است. در روايت رسمي از آفرينش، اين وضعيت بهروشني با داستان «هبوط» بشر، از جوار قرب به عالم كون و فساد بازنموده ميشود. اما آنچه در اين روايت، اساسي است، نه عوارض «وجودي» انسان، بلكه اصالت امر ميانجي (ميانگينگي)، بهمثابه فضايي است كه در آن بروز و ظهور «وجود محض»، امكانپذير ميگردد. امر ميانجي، خصلتي آئينهاي دارد؛ «هست» از آنروي كه فرصتِ ظهور «حق» را فراهم ميآورد. و «نيست» از آن روي كه اين فرصت را همچون «چيز»ي عدمي امكانپذير ميكند. «چيز»ي كه چون نيست، نقشِ وجود ميپذيرد، و مجلا و مظهر «وجود» ميگردد. امر ميانجي، خودِ نقش نيست، اما وجودِ خود را بهواسطه نقشپذيرياش كسب ميكند. بهديگر سخن، ميانگينگي خودِ نقشپذيري است. عقل، به عنوان نخستين آفريده، و جوهر آفرينش، كاركرد خود را در پذيرندگي مييابد. از همينرو، عقل، محل و محملِ پذيرش مفاهيم (تصاوير و تصديقها) است.
3. تصوير؛ امّا فضاي ميانجي، كه محل وقوعِ امر ميانگين است، در عين حال ناحيه ظهور تصاوير (و همچنين فضاي آفرينش هنري) نيز بهشمار ميرود. تصوير تنها در آئينه پديد ميآيد، يعني در جايي كه ذات خود را از پذيرندگي كسب كرده است، در عقل ميانجي. براي رسوخ در ذات تصوير، بايد جغرافياي اين ناحيهي پذيرندگي را بادقت بيشتري بكاويم. تصوير چون مرتبهاي از امر ميانجي، ذات خود را در ميانگينگي آشكار ميكند. پس بايد دو حيثيت متفاوتي را كه از ميانگينگي مراد ميكنيم، از يكديگر باز شناسيم.
نخستين حيثيت، ساحت ميانگينگي به عنوان درآميختگي است. امر ميانجي، از آن روي وجود دارد كه «چيزي» از هر دو روي خود، با خود دارد. چون امر ميانجي را در نظر آوريم، همزمان دو قطبي را كه اين ميانگينگي را پديد آورده است، تصور كردهايم. اگر اين حكم معرفتشناسانه را (چنانكه از لوازم گفتمان عارفانه است،) در مرتبه وجودي بازتوليد كنيم، بايد اذعان كنيم كه حضور امر ميانجي، بهمنزله حضور همزمان دو امر قطبي است. در واقع، امر ميانجي خودْ همزمانيِ انقطابي است كه وجودش را امكانپذير ساخته است. پس ميانگينگي، نخست خود را بهمثابه درآميختگي آشكار ميكند. در مرتبه تصوير، اين درآميختگي، در درجه اول (وهمچنين بايد گفت، ذاتاً) درآميختگي و تركيب سپيد و سياه (نور و تاريكي) است. تصوير، از آنرو امكانپذير ميشود كه چنين تركيبي امكانپذير است. «تصوير مطلق»، ذاتي سياه و سفيد دارد. تصويرگري (بهعنوان ساحتي عام كه ما آن را برحسب عادت «هنر» ميناميم،) در سلوكي ميانه نور (سپيدي) و تاريكي (سياهي) تجربه ميشود، و اين تجربه در گفتمان متعارف هنري (كه از اشكال اصلي و بلكه اصيلترين شكل وضعيت انساني است،) به دو گونه عمده روي ميدهد: نخست سلوك هنرمند (تصويرگر) در خلق اثر، و ديگر سلوك مخاطب اثر هنري (تصويرنگر) در كشف اثر. هر دو اين تجارب متفاوت هنري، مستلزم حركتي پيچاپيچ و گاه ناهشيارانه ميان نور و تاريكي، ميان سپيد و سياه، ميان واقعيت بالفعل و خيال است، حركتي كه ما آن را «تخيل خلاق» ميناميم، و همه ميدانيم كه بدون آن نه خلق و نه درك اثر هنري امكانپذير نيست.
اما ميانگينگي، ساحت دومي نيز دارد، و آن ميانگينگي از حيث نيستي، ميانگينگي بهمثابه عدم است. امر ميانجي «هست»، از اينرو كه «نه» اين است و «نه» آن. ناحيه ميان دو قطب، با خلاء، با عدم، و با «نيستي» پرميشود. امر ميانجي، «چيز»ي است كه نيست، و بهواسطه اين نيستي، وجود، ظهور، و آمدن چيزهاي ديگر را نشان ميدهد. از اين حيث امر ميانجي، تنها يك نشانه است؛ فاصلهاي كه نشان ميدهد، عدمي كه براي آمدن چيزي ديگر انتظار برميانگيزد. از اين حيث، ميانگينگي در مرتبه تصوير، خود را با «عدمِ تصوير»، با «نا-تصوير»، يا چنانكه در زبان متعارف هنري گفته ميشود، با «نشانه» متجلي ميسازد. اين نشانه در هنرهاي مكانْمحور (نگارگري، عكاسي، معماري، ...) با رنگ، فاصله و فضا، و در هنرهاي زمانْمحور (موسيقي، تئاتر، سينما، ...) با سكوت، سكون و تعليق مشخص ميشود.
اگر تصوير بهعنوان آميختار، ذاتي سياه و سفيد دارد، نشانه به عنوان ساحت عدمي امر ميانجي، ذاتاً رنگي، و در پايهاي ترين شكل خود، «سرخ» (پائينترين بخش از طيف نور مرئي!) است. نشانه هنري، برخلاف تصوير، نمودگار زيبايي، يا هرچيز ديگري نيست، بلكه تنها خلاء، فاصله و انتظار (خلاء و آرامش پيش از شكلگيري جنين در زهدان!) را نشان ميدهد. «تصوير سرخ»، كه خوب ميدانيم «تصوير» نيست، بلكه تنها ميتواند يك نشانه، يك لكه رنگي بسيط، يا فاصلهاي رنگي ميان دو تصوير بهشمار آيد، ما را فراميخواند تا در انتظار «تصوير واقعي»، تصوير هنري، زيبايي، زايش و وجود باشيم، همانگونه كه «عقل سرخ» سهروردي، تنها يك «تمهيدگر» است، كه بايد پرنده گمشده را به قلههاي مفقود وجود رهنمون شود.
حميد رضا كرمي
[چاپ]
نظرات شما
[4]
|